السبت، 23 مايو 2020

كازروني

الأربعاء، 13 مايو 2020

بیم شر

زاهد بدکار ایمانش به شیخ کافرست
همچو ان پتیاره که چشمش به سوراخ درست
انکه شغلش جفتک اندازی و کارش عرعرست
می شناسیدش همه اری جناب رهبرست
گرد تا گردش بسیجی هردوسوی منبرست
از صدای عرعر اینها همه عالم کرست
بر سر یکجو چنین جفتک پرانی میکنند
عارف و زاهد سر این هر دو در یک اخور ست
تا ری و ایران نگردد پاک زاینان فتنه اند
خانه زاهد نباشد ذولفقاری خیبرست
روسپی را چون سترون شد ز زایش ننگ نیست
مغز تو خشک است زاهد لیک دامانت تر ست
بس ستمکار و سیه کاری و اهل ظلمتی
هرکجا زاهد توباشی نور جای دیگرست
اهل دینی و زشور عشق خالی نیستی
در دلت شوق ست اما در سرت مغز خرست
هرچه را خوردید و میدزدید نوش جانتان
هرچه مردان را به خشتک هست مال رهبرست
بی پدرها این ستمکاری که بر ما کرده اید
گرنه تقصیر شما شاید خطای مادر است
عمر ما در ظلمتان روز عزا بود و گذشت
چشمتان ای ناکسان بر چهل سال دیگرست

بیم شر هست و امیدی نیست بر اصلاحتان
گورتان را گم کنید از هر چه گویی بهترست

الاثنين، 11 مايو 2020

دمب او باید گرفت و کرد از ایران برون

بر سر یک جو همه جفتک پرانی میکنند چاره توسن مهارش در دهان و بینی است میدهد درس حقارت زاهد مادرخطا
این ستمگر بین چگونه عاشق خودبینی است
ای شده غره به ایمانت به ریش خود مخند
ناصبی امریکایی به ز بتری چینی است
چون مگس گرد نجاست جمعشان اماده بین
ریدن رهبر بسیجی را چو خامه رینی است
دمب او باید گرفت و کرد از ایران برون
مردک نادان گمانش رازی و بیرونی است
ایکه مو و ریش را دانی زایمان درست
خون مردم ریختن اخر بگو چه دینی است
زاهد ان بالای منبرگرچه جولان میدهد
میخ افسارش چو میکوبی همان پایینی است
تا نكوبيشان به كافركوب كس اسوده نی
چون سگ هاري كه قتلش واجب ایینی است

الثلاثاء، 5 مايو 2020

پپیش از این بودش اذانگو این زمان رهبر شده


همچو خورشیدی که از مشرق هویدا میشود 
رفته رفته یار من از دور پیدا میشود 
گر مقیم کعبه میدیدش همانسانیکه من 
ترک  کعبه  کرده ساکن در کلیسا میشود
ای خوشا شیخی که عمرش در مسلمانی گذشت 
بعد از هم میرود یک چند  ترسا میشود 
شیخ میداند که بیدینست   همچون محتسب 
گر خورد پیمانه ای می پاک رسوا میشود 
 هرکجا  مانند من دیوانه  پیدا میشود  
 گرد او از مردمان یک چند غوغا میشود
این همه پرهیزش از خامی و  مغز خشک اوست 
 شیخ اگر یک قطره می نوشد ز هم وا  میشود 
روسپی و عارف و دزد و جناب میفروش 
جمعه شب بازارشان گرمست   برپا میشود 
از جوانان مسلمان خاطرم طرفی نبست عاقبت دربنى خوبان نصارا میشود
رو به چین و پشت در غربست  عارف  چهل سال 
هرچه میخواهی بکن او نیز دولا میشود 
خر همین کیرش بزرگست و کمی اندازه نیست 
گر نه هرچیزش  تو گویی توی دل جا میشود 
بهره دارد از خری هرکس  به قدر خويشتن 
هان  معلون چند خر در جامه ات جا میشود
زاهد و عارف به دنیا بس ز اهل دقتند
بر سر یک جو میان هر دو دعوا میشود

بس دهانش کرده باز ان عارف بیهوده گو 
ک مناره  در گلویش  جاکنی جا میشود

 بی پدر از بسکه بالا میرود از هرچه شد
هفته دیگر همینگونه مسیحا میشود
شیخ جولان داده را افسار میباید گرفت
ورنه بی پالان پی حل معما میشود

عارف از افتادگی سیر ترقی کرده است
محتسب دولا شود او نیز ملا میشود

عارف زن قحبه کم از شیخ  مادر قحبه نیست
این ستمکاری همه  با دست اینها میشود
همنفس با عارفان گردیده زاهد این زمان
تا که بگشاید دهانش گه شکوفا میشود

از بزرگی نیست گر زاهد چنین بالا نشست
مادرش گویا خطایی کرده رسوا میشود


 گر نباشد رهزن و گمراه گردان پس چرا 
رهبری  هرجا که ره گم گشت  پیدا میشود 
گنگی عارف مبین مانند زاهد چیزکی 
در دهانش نه که چون گوساله گویا میشود 
هرکجا بیند بلندی  فکر منبر میکند 
 میرود چون گربه بالا برسرش جا میشود 

هرچه دولا شد به مسجد کس نخواباند اتشش اینک او نزد بتان دولا و پهنا میشود


تو خر نوزادی ای زاهد تو زاهد نیستی


خر درون جامه ات زاهد  شکوفا  میشود 
 یک خر دیگر درون جامه ات جا میشود  

زاهدا در جامه ات گر خر به پهنا میشود 
 از گشادی کی خری  در گوشه اش جا میشود
زاهدا رختت اگرچه بر تن خر جور نیست 
 هر خری پوشد لباست  پاک  ملا میشود 
از گریبانت زند بیرون سر خر زاهدا 
ان زبانت باز بر عرعر چه گویا میشود 
بی گنه  گویی که تو  تازه ز مادر زاده ای 
جشن میلاد تو ای خر باز بر پا میشود 
 تو خر نوزادی ای زاهد تو زاهد نیستی 
جشن میلادت مبارک باد بادا میشود 
لحظه زاییدنت را باز از بر میکنند 
 قصه های مادرت  از نو محیا میشود 
باز هم باید که شیر خر خوری از مادرت 
 باز هم پستان او در حلق تو جا میشود 
زاهدا ان  نر خر اندرونت پیر بود 
باز نوزاد خری در غالبت پا میشود 
ای خر تازه ز چاک مادرت بیرون شده 
کی خر تازه برون گردیده  گویا میشود 
زاهدا این چند روزه حال کن با کیر خر 
از  خر بیچاره رختت باز هم وا میشود

بهره دارد از خری هرکس  مگر تو  زاهدا
هان  معلون چند خر در جامه ات جا میشود
زاهد و عارف به دنیا بس ز اهل دقتند
بر سر یک جو میان هر دو دعوا میشود

شیخ جولان داده را افسار میباید گرفت
ورنه بی پالان پی حل معما میشود

                                                                    

گنگی عارف مبین مانند زاهد چیزکی 
در دهانش نه که چون گوساله گویا میشود 


خر درون جامه ات زاهد  شکوفا  میشود 
 یک خر دیگر درون جامه ات جا میشود  


السبت، 2 مايو 2020

ان لذتی که نیست به کردن به دادن ست

تا اخرین نفس که سرت روی گردن ست 
ان لذتی که نیست به کردن به دادن ست 
هر کار بوده است از این پیش کرده ای
اینک  زمان دادن و وقت گشادن است 
از هرچه دوست داری همان هم به خلق ده 
دستور دین چنین بود و این نه از منست
در بلخ یا به ری نبود فرق ای پسر 
 هرجا گلی شکفته شود باغ و گلشن ست  
گویی درون پیرهنش دسته دسته گل 
شلوار او در ار ببین چند خرمن است 
ای باد داده خرمن خود فصل کشت و کار 
ان تخم تخم کیست که در زیر خرمنست 
حتی میان خرمن او چاک خرده است 
از بس که دوست عاشق خرمن نمودن است 
ان تخمها که کاشته بودی به بر نشست 
اینک بشین بخور که گه تخم خوردنست 






الخميس، 30 أبريل 2020

مشتی زر خرده در دهان دارد گل


 در فصل بهار چون برون اید گل
از گیسوی خود چه  مشک ها  ساید گل
مشتی زر خرده  ریخته در دهنش 
بلبل به زر سرخ  چنین گاید  گل

ای بلبل جاکش که به گل مینازی
با سوسن و بلبل چه نظر میبازی
فردا که گریبان گلت را بدرند
دیگر به کدام هرزه میپردازی

بی خطبه و  بی ملک  یمین گاید گل
بی دغدغه ای ز کفر و دین گاید گل
مشتی زر خرده ریخته در دهنش
بلبل به زر سرخ چنین گاید گل



در غنچه  اگر چه خود نهان دارد گل
از خیسی و پارگی نشان دارد گل
بلبل به سرش ترانه ها میخواند 
مشتی زر خرده در دهان دارد گل


در غنچه نشسته صد زبان دارد گل
رسوایی خود از که نهان دارد گل
کونش بدریدند و زبانش بستند 
مشتی زر خرده در دهان دارد گل


تا در دهنش مشت زری سخت نکوست
هرجابرود گلست و دارندش دوست 
با ان همه شاخ زیر گل خم شده است 
انرا که زرست زور هم در بازوست 



چون غنچه بشکفته در امد از پوست 
هرجا برود گلست و دارندش دوست
بلبل به سرش ترانه ها میخواند 
پیداست کلاه عاشقی بر سر اوست


چون غنچه بشکفته در امد از پوست 
بلبل شده نغمه زن که  زیبا و نکوست 
دیروز  به غنچه گلش مینازید 
امروز کلاه جاکشی بر سر اوست 



الأربعاء، 29 أبريل 2020

چون تو نه به ایران نه فرنگ ای بچه سرباز

دل تنگ و همه جای تو تنگ ای بچه سرباز
 با من  همه اینقدر مجنگ  ای بچه سرباز
دانم که دلت تنگ و همه جای تو تنگ ست
بازت  بکنم خوب و قشنگ ای بچه سرباز
خوبان جهان هرچه  در این  کوچه دویدند
هستند به میدان تو لنگ ای بچه سرباز
اوه اوه بروم پشت سپرهای تو از ترس
 میترسم از ان توپ و تفنگ ای بچه سرباز
بگذار در ان جعبه  و سوراخ ببینم
 ای شهر فرنگ از همه رنگ ای بچه سرباز
گردان همه را دیدم و خوبان بچشیدم
چون تو پسری نیست بهنگ ای بچه سرباز
هنگام  رها کردن تیر است  بیارام
یک لحظه دیگر بدرنگ ای بچه سرباز
ای من به فدای دل ان  سینه صافت
مانند   سرینت همه سنگ ای بچه سرباز
پهلوی تو خوابم که ندیدم پسری خوش
چون تو نه به ایران نه فرنگ ای بچه سرباز


بازی بکنی با سر ان هرچه که خواهی 
بازی بکن این توپ و تفنگ ای بچه سرباز 


وقتی میگفتش یواش محاله یادم بره

-

یککم دیگه بیشتر بشو خم  ای بچه سرباز
ار پشت سرت  داره میاد تیر تیرانداز
راسته - عزیزم تو جبهه هرکسی که تیر خورد
از همانجا تا باغ بهشت میکنه پرواز
تا باغ بهشت میری و خواستی برمیگردی
از هر بری خواستی میتونی  بازم بری باز



 سربازی و سنگراش محاله یادم بره
با اون پسرخوشکلاش محاله یادم بره
شبها که لاش میذاشتم  وقتی که داغ داغ بود
سوسیس و نون لواش محال یادم بره
وقتی که پایان کار  اون سربازه هی میگفت
خسته نباشی داداش محال یادم بره

شبها که میگفت به من  من خیلی وقته خوابم
وقتی میرفتم تو جاش محاله یادم بره
 با فرمانده تو جاده شبها که تند میرفتم
 وقتی که میگفت یواش محاله یادم بره
 فرمانده  با اون همه درد کمر ، کار سخت
میون پرونده هاش  محال یادم بره
خم مونده بود واز من کمک میخواست  یه خورده
 راست که میکردم براش محاله یادم بره 
پرونده ی  بچه ها با برگه  تشویقی
وقتی میذاشتمش لاش محاله یادم بره






دل تنگ و همه جای تو تنگ ای بچه سرباز
 با من  همه اینقدر مجنگ  ای بچه سرباز
دانم که دلت تنگ و همه جای تو تنگ ست
بازت  بکنم خوب و قشنگ ای بچه سرباز
خوبان جهان هرچه  در این  کوچه دویدند
هستند به میدان تو لنگ ای بچه سرباز
اوه اوه بروم پشت سپرهای تو از ترس
 میترسم از ان توپ و تفنگ ای بچه سرباز
بگذار در ان جعبه  و سوراخ ببینم
 ای شهر فرنگ از همه رنگ ای بچه سرباز 
گردان همه را دیدم و خوبان بچشیدم
چون تو پسری نیست بهنگ ای بچه سرباز
هنگام  رها کردن تیر است  بیارام
یک لحظه دیگر بدرنگ ای بچه سرباز
ای من به فدای دل ان  سینه صافت
مانند   سرینت همه سنگ ای بچه سرباز
پهلوی تو خوابم که ندیدم پسری خوش
چون تو نه به ایران نه فرنگ ای بچه سرباز


بازی بکنی با سر ان هرچه که خواهی 
بازی بکن این توپ و تفنگ ای بچه سرباز 














یککم دیگه بیشتر بشو خم

 یککم دیگه بیشتر بشو خم  ای بچه سرباز
ار پشت سرت  داره میاد تیر تیرانداز
راسته - عزیزم تو جبهه هرکسی که تیر خورد
از همانجا تا باغ بهشت میکنه پرواز
تا باغ بهشت میری و خواستی برمیگردی
از هر بری خواستی میتونی  بازم بری باز
--
--مفعول مفاعیل مفاعیل مفاعیل  را بیاد دارید  کمی  با ریتم تند ترش   و ضربی بخوانید بچه سرباز را بدون تشدید بخوانید 

الخميس، 23 أبريل 2020

تخم خروس


الجمعة، 10 أبريل 2020

هزل سعدی


مـَرکـَب از بهر راحتی باشد / بنده از اسب خویش در رنج است

گوشت قطعن بر استخوان‌اش نیست / راست مانند اسب شطرنج است

***

گیسوی عنربینه‌ی گردن تمام بود / دل‌بند مشک‌بوی چه محتاج لادن است؟
ام‌شب نه وقت بوی نگار است و رنگ عشق / هنگام عیش و خنده و بازی و گادنست
برنـِه حکایت سر دوران روزه‌گار / ای ماه مهربان، که گه بر نهادن است
آخر زکات ریع جوانی نمی‌دهی؟ / درویش مستحق تو را وقت دادن است
ای فتنه‌ی زمانه دمی پیش ما بخفت / وی کیر خفته وقت به پا ایستادن است


***

آن‌که سروش به قد و بالا نیست / با همه راست است و با من نیست
جامه‌دان ِ فراخ و سیمین‌اش / همه را جای هست، ما را نیست
بوالعجب طاعتی که من دارم / که نصیب‌ام ز خوان یغما نیست
بخت ماهی‌ی ِ من چون‌آن شور است / که به جز حسرت‌اش به دریا نیست
ای به زیبایی از جهان ممتاز / بی‌وفایی مکن که زیبا نیست
گر تو از دوستان، شکیبایی / دوستان را دل ِ شکیبا نیست
بی تو بر من شبی نمی‌گذرد / که عمودم چو سنگ خارا نیست
ای که هم‌سنگ دوغ در کون‌ات / آب در مَشک هیچ سقا نیست
بر سر بوق ما چرا نروی؟ / مگرت خاطر تماشا نیست؟
چه گنه کرده‌ام نگارینا / که تو را برگ صحبت ما نیست؟
بوسه‌ای برگرفتن از دهن‌ات / حسرت‌ام در لب است و یارا نیست
به جماعیم دست‌گیری کن / که مرا بیش از این تمنا نیست
***


ز چشم مست تو امید خواب می‌بینم / تو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیست
به دیدن از تو قناعت نمی‌توانم کرد / حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست


***


زر به امرد کسی دهد به گزاف / که نداند طریقت زردشت
هر کجا سروقامتی بینی / چشم در وی کن، خیو در مشت
چون نه ک ون‌اش دری و نه شلوار / بی‌گناه‌ات کسی نخواهد کـُـشت
ور جماع آرزوت می‌باشد / تا به خاتم فرو کنی انگشت
حاصل آن بیش نیست آخر کار/ که شود با تو نرم، کنگ و درشت
گر تامل کنی بدان ماند / که خری را خری رود در پشت


***


دی مردکی آب پشت می‌ریخت به دشت / می‌گفت و از این حدیث می درنگذشت
باری چو گناه‌کار می‌باید بود / هم در کف پاک به که در ک ون پلشت


***


تتری گر کشد مخنث را / تتری را دگر نباید کشت
چند باشد چو جسر بغدادش / آب در زیر و آدمی در پشت


***


قلتبان تا به یاد دارد جفت / خیر در حق او تواند گفت


***


مردکی را که زن طلاق افتاد / ، شوهری دیگر اتفاق افتاد
دست آن بر سر از جفای زن‌اش / کیر این در میان طاق افتاد


***


آن شیفته را چو باد در بوق افتاد / آن گنبد سیم‌رنگ بر باد بداد
از بهر مناره بادیه وقف بکرد / هم‌سایه‌ی بد خدای کـَس را ندهاد


***


آن عهد به یاد داری و دولت و داد / کز عاشق بی‌چاره نمی‌کردی یاد؟
آن‌گه بگریختی که کس چون تو نبود / وم‌روز بیامدی که کس چون تو مباد


***


گفتم که بیا پیش من ای حورنژاد / گفتا که بیار تا چه‌ام خواهی داد
گفتم که دعا کند به تو مادر من / گفتا به دعای مادرم خواهی گاد؟


***

ترسم که بنفشه آب سیب‌ات ببرد / بازار جمال دل‌فریب‌ات ببرد
بر حاشیه‌ی دفتر حسن آن خط زشت / منویس که رونق کتیبت ببرد


***


از می طرب افزاید و مردی خیزد / وز طبع گیا خشکی و سردی خیزد
در باده‌ی سرخ پیچ و در ک ون سفید / کز خوردن سبزروی، زردی خیزد


***


هر کس که به بارگاه سامی نرسد / از بخت سیاه و بدکلامی نرسد
همگر که به‌عمر خود نکرده‌ست نماز / شک نیست که همگر به امامی نرسد


***


دیوار چه حاجت که منقش باشد؟ / یا عود و شکر بر سر آتش باشد؟
دانی که به عیش ما چه در می‌باید؟ / این مطرب اگر نمی‌زند خوش باشد
***


زر به خر کنده‌ای نباید داد / که مزاج‌اش نه معتدل باشد
دوستی تا به خ ایـه نیک بود / ور نه تیمار و درد دل باشد


***


ندیدم امردی سی ساله چون تو در عالم / عجوبه‌ای چون‌این، آخرالزمان باشد
اگر دو دست تو یک‌ هفته در قفا بندند / به هفته‌ی دگرت ریش تا میان باشد


***

دوش گفتم ز عشق توبه کنم / که گه رفتن از جهان آمد
توبه کردم ازین سخن که مرا / یاد آن یار دل‌ستان آمد
بر زبان نام ک ون او بردم / ک یر را آب بر دهان آمد
***


حریف عمر به سر برده در فسق و فجور / به وقت مرگ، پشیمان همی خورد سوگند،
که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کرد / تو خود دگر نتوانی، به ریش خویش مخند


***

بر این الحان داوودی عجب نیست، / که مرغان در هوا حیران بمانند
تو آمرزیده‌ای، واللاه اعلم / که اقلیمی به خیرت هم‌زبان‌اند


***


چون دید که پیری‌ام سپیدی بفزود / برگشت و ارادتی زیادت ننمود
گفتم که اگر سپید شد موی‌ام زود / شکر است که دل هم‌آن است که بود


***


خلق از تو به رنج‌اند و خدا ناخشنود / لعنت به تو می‌بارد و بر گبر و جهود
سر زخم نگوید که چرا می‌زایید / آن خ ایه که نه مه به تو آبستن بود
***


این ریش تو سخت دیر برمی‌آید / موی زنخ‌ات به زیر بر می‌آید
با این هم چون ک ون تو می‌آرم یاد / آب‌ام به دهان ک یر بر می‌آید


***


مردکی صافی از غرض باید / تا گواهی ازو درست آید


***


سرو قد تو خمیده کی خواهم دید؟ / لعل لب تو مکیده کی خواهم دید؟
پیراهن تو به تن خیالی دیدم / شلوار تو را کشیده کی خواهم دید؟


***


قلم به یاد تو در مشت من نمی‌گنجد / که دیر شد که نرفته‌ست در دوات امید
تو را دوات سیه کرد روزه‌گار و هنوز / مرا ز چشم قلم می‌رود مداد سپید


***


ای معشر یاران که رفیقان من‌اید / عیش خوش خویش‌تن منغص نکنید
این مطرب ما نیک نمی‌داند زد / زین‌جاش برون کنید و نیک‌اش بزنید


***

ای دیده، به هرزه لؤلؤ ِ ناب مریز/ بر روی ِ چو زر، اشک چو خون‌آب مریز
شرط‌ است که از پس خوشی ریزند آب / تو هیچ خوشی ندیده‌ای، آب مریز


***


عمرت دراز باد که کوته کنی نفس / پیغم‌برت شفیع همی آورم که بس
مغزت نمی‌برد سخن سرد بی‌اصول / دردت نمی‌کند سر زوبین چون جرس
خانه‌خدای گو در ِ برج کبوتران / بگشای، یا بکش که بمردیم در قفس
گر چه شب است و مردم اوباش در کمین / زندان ازین بتر نکند شحنه یا عسس
آن سرکه‌ی کهن که بر ابروی ترش توست / گر انگبینش شود، ننشیند بر او مگس
گر بشنود کسی که تو پهلوی کعبه‌ای / حج تا گذارده شود از کعبه بازپس


***
هم‌جنس خویش می طلبی در جهان کسی / در زیر آسمان نبود چون تو هیچ‌کس
سعدی نفس ‌شمردن دانا به وقت نزع / خوش‌تر ز زنده‌گانی با غیر هم‌نفس


***


روی زیبا و جامه‌ی دیبا / عرق و عود و رنگ و بوی و هوس
این‌همه زینت زنان باشد / مرد را ک یر و خ ایه زینت بس


***


آمد به نماز آن صنم کافرکیش / ببرید نماز مومنان و درویش
می‌گفت امام مستمند دل‌ریش / ای‌کاش من از پس بـُدمی، وی از پیش


***
روزی شنیده‌ام که زنی شوخ و جنگ‌جوی / با کدخدای خانه همی گفت در وثاق
کای خالی از مروت و فارغ ز مـَردمی / مُردم ز بوی قلیه‌ی هم‌سایه در رواق
جور زمانه پیش من آری و درد دل / جای دگر روی به تماشا و اعتناق
بیش احتمال جور و جفا بردن‌ام نماند / بی‌زاری‌ام بده که نمی‌خواهم‌ات صداق
گفتا که یار محترم و جان نازنین / فتوا نمی‌دهد دل من صبر بر فراق
گفت ای دغای ابله و قواد قلتبان / چون ک یر و نان و جامه نباشد، کم از طلاق؟ْ


***
در منظور موافق روی در هم / همه‌کس دوست می‌دارند و من هم
هر آنچ این‌ را بُـوَد، آن را مهیا / هر آنچ آن ‌را بُـوَد، این را مسلم
رفیق حجره و گرمابه و کوی / به صحرا با هم و در خانه بر هم
مقدم در موخر برده تا ناف / دگر بار این موخر، آن مقدم
نهند از دوستی و مهربان / چون‌آن بر ریش یک‌دیگر، که مرهم
گر این صرفه نگه ‌داری همه عمر / نه دینارت زیان باشد نه دِرهم
چون‌آن در خانه باشد کدخدا را / ز سرمایه نباشد حبه‌ای کم
من این پاکیزه‌رویان دوست دارم / اگر دشمن شوندم اهل عالم
بَدَستی را که در مشتی نگنجد / چو انگشتی فرو برده به خاتم
کـَـل یک چشم عریان اوفتاده / چو اعرابی به سر در چاه زمزم
هر آن‌کس را که یاری در کنار است / اگر هیچ‌اش نباشد، گو: مخور غم
عروسان ِ مقنع بی‌شمارند / عروسی را کنار آور معمم
که چون بیرون کنی شلوارش از پای / تو پنداری که خرواری‌ست شلغم
دگر باری چو نقب‌اش درسپوزی / عرق بر عارض‌اش آید چو شبنم
من آن تازی‌سوار پهلوان‌ام / که در زیرم بنالد رخش رستم
اگر دانی که دنیا غم نیرزد / به روی دوستان، خوش باش و خرم
نظر بر روی منظوری حرام است / که نتوان خفت بر پشت‌اش مُهندَم
حجاب نام و ننگ از پیش بردار / که محرم ک ون نپوشاند ز محرم
وصال دوستان میخ است و دیوار / حدیث دشمنان باد است و پرچم
اگر محکم ببندی بند شلوار / هنوزت عقد صحبت نیست محکم
دو دست و هر دو زانو بر زمین نه / اگر پشتی به خدمت می‌کنی خم
هر آنک از پشت آدم‌زاد، ناچار / رَوَد بر پشت فرزندان آدم
طریقت خواهی از سعدی بیاموز / ره این است ای برادر تا جهنم


***

بشنو سخن فراخ و دل تنگ مکن / کان دوست نباشد که برنجد ز سخن
ای کـَنده درخت مهربانی از بُن / شاید که فراموش کنی عهد کهن


***

تا چه آید بر من از حمدان من / وز بلای ک یر من بر جان من
چند سرگردانی مردم دهد / این کـَل ِ یک‌چشم سرگردان من
گه گریبان‌ام بدرد قحبه‌ای / گاه کـَنگی بشکند دندان من
درد بی‌درمان‌ام از حد درگذشت / غافل‌ است از درد بی درمان من
گویی آن گل‌برگ خندان آورد / رحمتی بر دیده‌ی گریان من
گه ببینم این ِ خود در آن ِ او / دولت این باشد که گردد آن ِ من
روز حسرت می‌گذارم تا شبی / گنبدش را تر کند باران من
دو عنابی در میان پای او / سهمگن باشد به بادنجان من
روز و شب دستان عشق‌اش می‌زنم / وان دو دستی فارغ از دستان من
هر چه خواهد هر چه گوید، گو: بگو / از بدی و نیکویی در شان من
جز متاع خویش‌تن نتوان فروخت / این بضاعت بود در انبان من


***


ماه منظور آن بت زیبای من / سرو روزافزون مهرافزای من
کاندر این شهر از کمند زلف اوست / بند بر پای جهان‌پیمای من
هر کسی با ماه‌رویی سرخوش است / آن ِ من کـَنگی‌ست هم‌بالای من
جامه‌دانی دارد آن سیمین زَنـَخ / کاند آن گم می‌شود کالای من
گر بیفتد باز نتوان یافتن / در جوال وسع او خرمای من
ور به عمری دست در گردن کند / اتفاقن رای با رای من
دوست می‌دارم که بر ک ون‌اش برم / نازنین‌تر عضوی از اعضای من
راضی‌ام با خوی او، کز جوی او / کم نخواهد بود استقسای من
این قیامت بین که عارف می‌کند / تا کجا باشد قیامت جای من


***


جامع هفت چیز در یک روز / نه عجب گر بمیرد آن دابه
سیر بریان و جوز و ماهی و ماست / تخم مرغ و جماع و گرمابه


***


تا، دل ندهی به خوب‌رویان / کز غصه تلف شوی و رنجه
آخر لغت این‌قــَـدَر ندانی / کاراحة ُ اندرون پنجه؟
***

 گر خوب‌تر از روی تو باغی بودی / پای‌ام همه روزه راه آن پیمودی
چندان کـَرَم‌ات نیست که خشنود کنی / درویشی از از آن باغ به شفتالودی؟


***



***


خوش بُـوَد دل‌بسته‌گی با دل‌بری/ ماه‌رویی، مهربانی، مه‌تری
جمجمی مردانه در پای‌اش لطیف / بر سرش خربندگانه میزری
امردی کو را پلاسی در بر است / خوش‌ترست از دختری در چادری
دختران را زر و زیور حاجت است / تا برانگیزند مهر شوهری
خط زنگاری و خال مشک‌بوی / در نمی‌باید به حسن‌اش زیوری
مقنعی گر حورئی بر سر کند / من گلیمی دوست دارم در بری
وان گلیم از پیش بستن بر قفا / شرح آن چون من ندان دیگری
تا چو در روی اوفتد سیمین زنخ / زیر وی گسترده باشد بستری
شاهد مطبوع شهری را بسست / آفتابی بس بود در کشوری
پادشاهان خواب بر منظر کنند / عارفان بر پشت زیبا منظری
این عصا کاندر میان ک ون توست / بشکند گر آهنین باشد دری
بیش از این در نامه نتوانم نوشت / این حکایت را بباید دفتری


***


خواستم تا زحلی گویم و منحوس تو را / باز گویم نه که صد بار از او نحس‌تری
ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خورد / که توز گرسنه‌گی تخم ملخ را بخوری


***

می‌رفت و هزار دیده با او / هم‌چون شکری لبی و پوزی
باز آمد و عارض‌اش دمیده / مانند شبی به روی روزی
چندان که نشاط کرد و بازی / در من اثری ندید و سوزی
گفتا شـِکــَرم بیار و بادام گفتم / نخرم سرت به گ وزی‌
تو پار گریختی چو آهو / وم‌سال بیامدی چو یوزی
سعدی خط سبز دوست دارد / نه هر الف جوال‌دوزی


***

تو را من دوست می‌دارم که یک شب / در آغوش‌ات کشم تا نیم‌روزی
مراد از عاشق و معشوقی این است / وگرنه مادری دارم چو یوزی


***


خوش بود عیش با شکر دهنی / ارغوان‌روی و یاسمن بدنی
روز و شب هم‌سرای و هم‌دکان / در دکان مرد و در سرای زنی
گاه بر هم نهاده دست ادب / هم‌چو سرو ایستاده در چمنی
گه چون‌ان تنگ خفته در آغوش / که دو تن را بسست پیرهنی
میل در سرمه‌دان چون‌آن شد سخت / که بن ِ شمع در لگنی
نیم‌گز خورده سیم تن تا ناف / وز منی در میان پای منی
تخت زرین ِ خسروان را نیست / آن طراوت که پشت سیم‌تنی
من به بوسی رضا دهم؟ هیهات / نادر است این سخن ز مثل منی
زخمه‌ای در میان هر دو سرون / به که هفتاد بوسه بر دهنی
سخن این است، دیگران را گوی / تا بگویند هر یکی سخنی


***


ای فتنه‌ی دل‌بران یغما / وی طیره‌ی لعبتان چینی
خوبان جهان درخت ِ بیدند / تو سرو روان ِ راستینی
بر پشت زمین مقابل‌ات نیست / هر گاه که روی بر زمینی
ای بر همه مهربان و مشفق / با ما به چه جرم، خشم‌گینی؟
هر گه که چو دوستان مخلص / بر خاک نهی ز لطف بینی
هر جور و جفا که بینم آن‌گاه / نازت بکشم که نازنینی
شک نیست که من تو را شکستم / گر خود همه کوه آهنینی


***

گر بر سر بوق من نشینی / دروازه‌ی کازرون ببینی

 ***


ای خواجه اگر با خرد و تمکینی / جز جلق‌زدن کار دگر نگزینی
چه خوش‌تر از این بود که همگام جماع / تا خ ایه فرو بری، سرش را بینی


***


هر که در کودکی بخورد کیر / چون کلان شد دهد به خورد دگر
عوض هر چه داده در خردی / ک یر در ک ون امردی بردی
چون‌که پیری و ضعف حاصل شد / شیخ رفت و به گوشه واصل شد
گشت درویش کامل آن مأبون / شد به خود واصل آن ز نکبت ..کو ن
بس اثرها به ک ون و ک یر/ بود مرشد کامل آن‌که زیر بود
هر چه مرشد تو بینی اندر دهر / جمله از ک ون شوند شهره‌ی شهر
هر که ک ون بیش‌تر بدادندی / نام مرشد بر او نهادندی


***


حکایت



عارفی چشم به رویی داشت / خاطر اندر شکنج مویی داشت
پسر زورمند کشتی‌گیر / شوخ‌چشمی که بگسلد زنجیر
چند روزش به سعی اندر شد / تا شبی خلوتی میسر شد
دست بردش به سیب مشک‌آلود / چند نوبت گرفتار شفتالود
خواست تا درون شلوارش / در برد تیر تا به سوفارش
امردی تندخوی بود و درشت / سخن از تازیانه گفتی و مشت
گفت من تن به ننگ در ندهم / روی آزاده بر زمین ننهم
اینک ار قانعی به بوس و کنار / من غلام توام، بیا و بیار
گفت راضی شدم بدین پیمان / ای درخت جوان و سرو روان
این‌قدر بس که در برت گیرم / پیش بالای دل‌برت می‌رم
این بگفتند و امن حاصل شد / آمد اندر کنار و واصل شد
لب به لب بر نهاد و کام به کام / چون دو مغز اندرون یک بادام
دست در گردن آورید به ذوق / جان حمدان به لب رسید ز شوق
ناگهان سر ز حکم بیرون برد / در کنارش گرفت و در ک ون برد
صبر مغلوب و عشق غالب شد / تا به دسته درفش غایب شد
گفت: هیهات، خون خود خوردی / این چه نااهلی‌ست و نامردی؟
دل ز کف رفته بود و کار از دست / خیره نتوان گذاشت یار از دست
درمی چند ریخت بر مشت‌اش / سخت‌بازو به زر توان کشت‌اش
خانه تسلیم کرد شهرآشوب / گفت تا میخ می‌رود، می‌کوب
عارف اندر نشاط و ناز آمد / تا به منزل برفت و باز آمد
بر ِ یاران و دوستان برد / به حریفان دیگرش بسپرد
هر کسی بوسه‌ای‌ش بردادند / شافه‌ای تا به ناف در دادند
این یکی کرد دعوی یاری / وان دگر دوستی و دل‌داری
فتنه‌ای در میان قوم افتاد / که برآمد بر آسمان فریاد
تا شد از سنگ و صعقه و سیلی / گردن سبزخواره‌گان نیلی
بر ِ پیر قلندری رفتند / ماجرایی که بود درگفتند
سر فرو برد و در تفکر بود / سر برآورد و تربیت فرمود
گفت در دین اهل دریوزه / بیست پا را بس است یک موزه
جمله را این سخن پسند آمد / داروی ریش ِ درمند آمد
سجده کردند هر یک از طرفی / بیت گفتند و بر زدند کفی
آن‌که پشت‌اش نیامدی به زمین / عاقبت بر زمین نهاد جبین
لاله‌رخ نیز در حشیش آمد / ک ی ر می‌خورد تا به ریش آمد
بعد از آن توبه کرد و استغفار / صبر بی‌چاره‌گان بُوَد ناچار


***

 حکایت



آن شنیدی که در بلاد شمال / بود مردی بخیل و صاحب‌مال؟
دختری زشت‌روی و بدخو داشت / کز همه‌چیز جامه نیکو داشت
زشت باشد دبیقی و دیبا / که بُوَد بر عروس نازیبا
با جوانی چو لعبت سیمین / عقد بستش به مبلغی کابین
شب ِ خلوت که وقت ِعشرت بود / عرق عود کرد و مُشک اندود
نقره اندود بر دُرُست ِ دغل / عنبرآمیخته به گند بغل
پرده‌ی زنگار بر در داشت / ناگه از روی بی‌صفا برداشت
فال بد باز بود و طالع زشت / در دوزخ به روی اهل بهشت
همه‌شب روی کرده بر دیوار / تا نبایست دیدن‌اش دیدار
بارها نوعروس جان‌فرسای / دست در دامن‌اش زدی که در آی
پسر از بخت خود برآشفتی / زهرخندان به زیر لب گفتی
تو مناره ز پای بنشانی / شهوت من کجا بجنبانی؟
ملک‌الموت‌ام از لقای تو به / عقرب‌ام گو بزن، تو دست منه
تا به صبح از شراب فکرت مست / دست لاحول می‌زدی بر دست
بامدادان نه جای‌گاه ستیز / که تحمل کند، نه پای گریز
مدتی صبر بر مجاهده کرد / عمر ضایع در آن مشاهده کرد
عاقبت درد دل به جان برسید / نیش فکرت به استخوان برسید
با پدرزن نمود قصه‌ی خویش / کای مصالح‌شناس و خیراندیش
تا به ام‌روز بنده پروردی / مهربانی و مردمی کردی
شکر فضل‌ات به سال‌های دراز / نتوانم به شرح گفتن باز
گر توانی دگر بفرمایی / پای‌ام از بند غصه بگشایی
زن و مرد از برای آن باشند / که دل‌آویز و مهربان باشند
نه من آسوده‌ام نه او خرسند / زحمت ما و خویش‌تن مپسند
سر بر آورد و گفت پیر کهن: / جان بابا سخن دراز مکن
یا بسازی به رنج و راحت دهر / یا به زندان شوی به علت مَهر
چون جوان این سخن شنید از پیر / متحیر بماند و بی‌تدبیر
استعانت به کدخدایان برد / مبلغی مرد و زن شفیع آورد
همگنان را به هیچ بر نگرفت / هر چه گفتند هیچ در نگرفت
پای‌بند بلا چو چاره ندید / بحر اندیشه را کناره ندید،
خواهرش را دل آورید به دست / مهر ازو برگفرت و در وی بست
تا شبی پای در دواج‌اش کرد / میل در سرمه‌دان عاج‌اش کرد
کودک از کودکی فغان دربست / به درستی زرش دهان در بست
روی بر خاک و جفته بر افلاک / چون سرش رفت تا به خ ایه چه باک؟
روی در روی و دست در گردن / ناف بر ناف و دسته در هاون
بعد از آن با برادرش پیوست / بند شلوار عصمت‌اش بگسست
خانه خالی و دنبه فربه دید / گربه برجست و سفره را بدرید
مادرش بی‌نصیب هم نگذاشت / هر دو پای‌اش به آسمان برداشت
عمه را نیز شربتی در داد / خاله را نیز شافه‌ای بنهاد
دایه را هم چون‌آن به دل‌داری / مهربانی نمود و غم‌خواری،
تا بدانست خواب‌گاه‌اش را / خانه معلوم کرد و راه‌اش را
شب ِ آدینه شمعی آن‌جا برد / نیم شمعی‌ش در میان پا برد
نو بلوغی که بود شاگردش / بردوانید هم‌چون‌آن کردش
خوابنیدش به لطف در زانو/ قــُضیَ‌الامرُ کیف َ ما کانو
نازک‌اندام ناخوشی می‌کرد / بدلگامی و سرکشی می‌کرد
عاقبت رام چون ستورش کرد / ک ی ر در ک ون چون بلورش کرد
کرد و رفت آن‌چه باز نتوان گفت / دُر از این خوب‌تر نشاید سُـفت
بعد از آن با کنیزک‌اش پرداخت / کار او هم به قدر وسع بساخت
پاره‌ای درغ ریخت در مشک‌اش / تا نیاید ز دیگران رشک‌اش
خویش و پیوند، هر که را دریافت / همه را در قفای و رو انداخت
بوق رویین در آن قبیله نهاد / هم‌چو شمشیر قتل در بغداد
همه همسایه‌گان بدانستند / نهی ِ منکر نمی‌توانستند
چند بانگ دهل نهان ماند؟ / شُـنعتی خواست تا جهان ماند
آشنایان و دوستان رفتند / حال پیش پدرزن‌اش گفتند
بر سر خاک‌سار دود برفت / در ِ دکان ببست و زود برفت
کیسه‌های قباله حاصل کرد / بر ِ داماد ِ پهلوان آورد
گفت کابین و ملک و درخت و جهیز / همه پاک‌ات حلال کردم، خیز
یار ِ درمانده کاین شنید از پیر / متحیر بماند و بی‌تدبیر
آب در دیده‌گان بگردانید / خویش‌تن را میان شادی دید
گفت: یا سیدی و مولایی / چه گنه کرده‌ام؟ چه فرمایی؟
گفت نی ‌نی،سخن مگو با من / یا تو باشی در این سرا یا من
کاندر این خانه از قرایب و خویش / کس نمانده‌ست جز من ِ درویش
هر چه ماده در این سرا و نر / است از جفای تو نا به ‌کار، نرست
گر شبی تاختن کنی بر من / دیو شهوت، که گیرت دامن؟
گفت هرگز من این خطا نکنم / جفت شیرین خود رها نکنم
یاوران آمدند و انبازان / هر یک از گوشه‌ای بر او تازان
جنگ با هر یک اتفاق افتاد / عاقبت صلح بر طلاق افتاد
از کمند بلا بجست چو صید / که خلاص‌اش به جان نبود از قید
گل روی‌اش به تازه‌گی بشکفت / می‌خرامید و زیر لب می‌گفت
حیف بردن ز کاروانی نیست / با گرانان به از گرانی نیست
زینهار از قرین بد زینهار / و قنا ربنا عذاب‌النار!

***

الثلاثاء، 10 مارس 2020

گلست کونت و در چشم دشمنان خوارست

اگر چه کیر رفیقان بزرگ چون دارست به پیش کون بزرگ تو خرد مقدارست
مناره گرچه بلندست پای کوه کوتاه ست
بزرگ باشد کوه و به دره ات خوارست
اگر که کون تو کونست اعتقاد من اینست
که هر چه کون دگر هست نقش دیوارست
بگو که چاک بود ان. و یا ره شیری ست
همان شکاف که بر کون تو پدیدارست
به هر کجا که روی روی سر ترا ببرند
چه گوهری که همه کس ترا خرید ارست
اگر ز کون تو تنها غرض بود سوراخ
شکاف بر در و دیوار کهنه بسیارست به هر طرف که روی مشتریت از پس و پیش
چو میوه ای که رسیده رواج بازارست
جمال دوست نبیند کسی بغیر از دوست
گلست کونت و در چشم دشمنان خارست

من از دنیا جوانان میپرستم

در این بازار بیکاران مرو دنبال کسداران
به دنبال جوانی رو که در شورتش ذکر دارد
بزرگ از پشت صد پرده جمال خویش بنماید

بود از چهره اش پیدا کسی چون کیر خر دارد
اگر چه چابک و تیزی مرو بالا ز هر چیزی
که این بالا نشینی ها جوانان را خطر دارد





----
--من از دنیا جوانان می پرستم
هر آنچه بچه گفت ان میپرستم
پسرها را به یاد کون تنگت

خیابان در خیابان میپرستم

-

بچه خوشکل فراوان میپرستم
هم از کابل هم ایران میپرستم
هم از بلخ و بخارا هم ز تهران
هم از خوبان ختلان می پرستم

---
هم از شهری نشینان می پرستم
هم از کوچی و دهقان می پرستم
هم از ان بچه های خوب کابل
هم از بدهای تهران می پرستم

--
هم این بچه و هم ان می پسندم
هم افغان هم ز تهران میپسندم
ز خردان و ز ناچیزان گریزست
کلفتان و بزرگان میپسندم

-

بچه هم من مسلمان می پسندم
و هم ازکافرستان می پسندم
هم از ان بچه های شرم آگین
و هم از تخم شیطان می پسندم

الاثنين، 9 مارس 2020

به وقت دادن و گادن سر پسرهایی

لبت تنت سخنت چهراه ات تماشایی

فدای کیر تو گردم که خوب میگایی

به زعم من تو میان تمام مردم شهر

به وقت دادن وگادن سر پسرهایی

به زیر شورت تو جانا بهشت گم شده ایست

بهشت پر ز حرارت کلفت و رویایی

فدای قد تو ای کیر چون مناره بلند
که وقت خوردن شیرین مثال خرمایی


کسی که مزه خوبت چشید و عادت کرد
میسرش نشود بعد از ان شکیبایی
همیشه سایه تو بر سر من و یاران
ز بسکه خوب و بزرگ و بلند بالایی

به حسن نیت اگر بر سرش سوار شوی
برابر است که صد حج پیاده پیمایی

دلی که خو به تو کردست و کون خود وا داد
هزار بار بگایش نمیرود جایی

فدای نازیت ای خایه های سفت و درشت
که در دهان به مثل الوی بخارایی

چنین که کون تو این گونه می نماید رخ
به غیر کیر ندارد دگر تمنایی
در بهشت برویم گشوده گردد باز
که در ببندی و  تنبان خویش بگشایی
كسي كه در دل او شفقت مسلمانیست
بسنده میکند از نابالغان به لاپایی
فغان که داغ بدل میروم از این دنیا
نه عشق کون بزرگی نه کیر برنایی

اگر چه خرمن ما را به باد داد و برفت
همیشه خرمن او را مباد یغمایی